!i!i!i(BARAN)!i!i!i
ترنم بی صدا

ساعتها زیر دوش ب کاشیهای حمام خیره میشی

غذاتو سرد میخوری

نهار نصفه شب ، صبحانه رو شام

لباسهات دیگه بهت نمیان. همرو قیچی میزنی

ساعتها به یه آهنگ تکراری گوش میکنی و هیچوقت از حفظش نمیشی

شبا علامت سوالای فکرتو میشماری تا بلکه خوابت ببره

تنهایی ازت آدمی میسازه ک دیگه شبیه آدم نیست

چه مرگته لعنتی؟؟؟

همش با خودت میگی پس کی یه روز خوب میاد؟؟

میاد؟؟؟؟؟

پنجشنبه 1391/04/22 | 9:56 AM | باران |

همیشه باید کسی باشد که معنی سه نقطه انتهای جمله هایت را بفهمد...

همیشه باید کسی باشد تا بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد...

باید کسی باشد که وقتی صدایت لرزید بفهمد...

که اگر سکوت کردی بفهمد...

کسی باشد که اگر بهانه گیر شدی بفهمد...

کسی باشد که بفهمد درد داری که زندگی درد دارد...

کسی که بفهمد دلگیری ، دلتنگی ، غمگینی...

همیشه باید کسی باشد که دوستت داشته باشد...

که دوستش داشته باشی...

پنجشنبه 1391/04/15 | 4:19 PM | باران |

وقتی تو اوج دوست داشتن باشی و با تمام وجودت کسیو دوس داشته باشی . درست تو همون لحظه ببینی همه چیز خوابو خیال بوده...

تو لحظه ای که همه آدمارو تو شادی خودت سهیم میکنی ، ببینی که خودت غمگین ترین آدمی...

وقتی فکر میکنی پاتو جای محکمی گذاشتی اما دقیق که نگاه کنی میبینی ای وای زیر پات خالیه...

وقتی باور نکنی که همه چیز دروغ بوده و در نهایت ناباوری به باور نابودیه همه ی اون عشقو علاقت برسی...

جوری بی صدا میشکنی که هیچ کس حتی خودتم صداشو نمیشنوی...

دوشنبه 1391/04/12 | 11:17 AM | باران |

امشب رها از زمان!

تنها به تو می اندیشم...

آهنگ های تکراری,

خاطرات تکراری,

و اشک های تکراری...

تکرار در بودن تو هیچ گاه تکراری نمی شود...

دوشنبه 1391/04/05 | 11:59 PM | باران |

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم...

نسل خوابیدن با اس ام اس...

نسل درد و دل با غریبه های مجازی...

نسل غیرت رو خواهر ، روشن فکری رو دختر همسایه...

نسل پول ماهانه وی پی ان...

نسل عکسهای برهنه بازیگران...

نسل جمله های کوروش و شریعتی...

نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس...

نسل استرس های کنکور و سکته های خاموش...

نسل سوخته ، نسل تنهایی...

یادمان باشد هنگامی که به جهنم رفتیم مدام بگوییم :

هه... یادش بخیر... دنیای ما هم همینجوری بود!!!

جمعه 1391/04/02 | 0:11 AM | باران |

نیمه گمشده من باید آدم خیلی ولگردی باشه که تا حالا پیداش نشده !!!

اصن یه همچین آدمی به درد زندگی نمیخوره!!!!

سه شنبه 1391/03/30 | 1:35 AM | باران |

از تو میگذرم...

که تو دیریست از من گذر کرده ای!!!

این شهر...

این کوجه...

این راه...

نهایت بن بست است

شنبه 1391/03/27 | 11:37 PM | باران |

خدایا...

خیلیا بی محابا زدن دلمو شکوندن.خیلی غمگینم.دیگه تحمل ندارم.

شب میای با هم بریم سراغشون؟؟؟من نشونت میدم.اگه دلت خواست ببخششون...

پنجشنبه 1391/03/25 | 3:14 PM | باران |

یه وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه...

جریان زندگیت رو فقط مرور کنی...

بعدشم بگی:

به سلامتی خودم که انقدر تحمل دارم...

سه شنبه 1391/03/23 | 2:13 PM | باران |

تنها شدم!!!

آنقدر که انگار نه انگار ،

با آینه آراسته ام دور و برم را....

 ------------------------------------

تنهایی حس بهتریه ،

نسبت به زمانی که کسی تو زندگیت باشه...

ولی باز احساس کنی تنهایی!!

شنبه 1391/03/20 | 6:19 PM | باران |

آنقدر مرا از رفتنت نترسان

قرار نیست همیشه بمانیم

روزی همه رفتنی اند

ماندن به پای کسی معرفت می خواهد، نه بهانه

حالا می گویم،بلند می گویم

رفتی ،به درک!

لیاقت ماندن نداشتی....!

پنجشنبه 1391/03/18 | 12:20 PM | باران |

لبخند که می زنم پیدایم می کنی
باران می بارد، تو از کنارم می گذری
فریاد نمی کشم که بازگردی
می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد
لبخند می زنم،
فراموش می کنم..

سه شنبه 1391/03/16 | 4:49 PM | باران |

گذشته ی من گذشت...

حتی میتوانم بگویم درگذشت

و من برایش ماه ها و روزها سوگواری و سکوت کردم

خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاش های فراوان گفتم

ولی دیگر بس است

من به آرزوهای شیرینم می اندیشم

من به شروعی دیگر می اندیشم...

یکشنبه 1391/03/14 | 4:10 PM | باران |

سنگ ٬ کاغذ ٬ قیچی

کدام باشم از تو برده ام دنیا

... سنگ باشم ؟

یا قیچی ؟

بشکنم یا جدا کنم

... کاغذ باشم که تو بنویسی و من اجرا کنم

دنیا....

با من هم بازی نشو

جمعه 1391/03/12 | 0:47 AM | باران |

چتر را در ایستگاهی در مه فراموش کن

خیس و خسته بیا

نمی خواهم شاعر باشی

باران باش

همین برای هفت پشت روییدن کافیست ..

چهارشنبه 1391/03/10 | 1:11 AM | باران |

انـدوه که از حــد بگــذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مـزمـن !

دیـــگـر مـهـم نـیـســت :

بــــــــــودن یا نـبـــــــــودن ؛

دوست داشـتــن یا نـداشـتـــن ...

آنـچه اهـمـیـت دارد

کــــشــــداری رخـوتـنـاک حسی است

که دیگر تـو را به واکـنـش نمی‌کـشانــــد !

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق می شـوی

و نـگـاه می‌کـنی و نـگــــــــــاه .....

دوشنبه 1391/03/08 | 11:41 PM | باران |

یه جایی میرسه که آدم دست به خودکشی میزنه...

نه اینکه یه تیغ برداره رگشو بزنه ٬ نه

قید احساسشو میزنه...

برای کسی که میگه صداش گرفته ٬ سرش سنگیه ٬ آب ریزش بینی داره ٬

هی نسخه نپیچید !

شاید بغضی تو گلوش ترکیده باشه!!!

یکشنبه 1391/03/07 | 1:2 PM | باران |

من خود دلم از مهر تو لرزید , وگرنه

تیرم به خطا می رود اما به هدر , نه

دل خون شده وصلم و لب های تو سرخ است

سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر , نه

با هر که توانسته کنار آمده دنیا

با اهل هنر ؟ آری! با اهل نظر ؟ نه

بد خلقم و بد عهد زبانبازم و مغرور

پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد

یک بار دگر ,بار دگر, بار دگر .....نه!

شنبه 1391/03/06 | 11:54 AM | باران |

امشب شب آرزوهاس:

"به یاد آرزوهایم سکوتی میکنم بالاتر از فریاد"

پنجشنبه 1391/03/04 | 5:32 PM | باران |

 

شب را دوست دارم !!

چرا که در تاریکی شب چهره ها مشخص نیست

و هر لحظه این امید در درونم ریشه میزند که آمده ای...

ولی من ندیده ام !!!

چهارشنبه 1391/03/03 | 11:10 AM | باران |

خستـــه شـــدم از آدمهـــايي كـــه مـــوقع رفتـــن ميـــگن:
تـــو خيـــلي خـــوبي! مـــن ليـــاقتتو نـــدارم!!!
بي ليـــاقت هـــاي عـــزيز:
لطفـــا بـــراي رفتنتـــان يـــك ذره خلـــاقيت بـــه خـــرج دهيـــد....

دوشنبه 1391/03/01 | 11:14 PM | باران |

سکوت که میکنی ،

میگذارند به حساب جواب نداشتنت.

عمرا بفهمند که داری جان میکنی تا فقط حرمت هارا نگه داری....

یکشنبه 1391/02/31 | 1:52 PM | باران |

اگرچه عشق فراموش کرده نام مرا

خدا کند که نگه دارد احترام مرا

که من هنوز هرازگاه خواب می بینم

کسی که از لب من می مکد تمام مرا

و جاده ها پس از تو کشیده تر شده اند

یکی بگیرد از این جاده انتقام مرا

مرا بخوان که من از عشق آفریده شدم

اگرچه عشق فراموش کرده نام مرا

 

جمعه 1391/02/29 | 12:38 PM | باران |


سلامتی اونایی که از هر انگشتشون یه هنر میریزه...

میرنجونن...

میسوزونن...

میشکونن...

له میکنن...

نابود میکنن...

هستی به باد میدن...

و سلامتی اونایی که جز دوست داشتن این موجودات هنرمند با همه وجودشون هیچ هنر دیگه ای ندارن...

چهارشنبه 1391/02/27 | 11:40 AM | باران |

تو حرفت را بزن
چه کار داری که باران نمی بارد ...
اینجا سالهاست
که دیگر به قصه ها هم گوش نمی دهند...!!!!!
دست خودشان نیست
به شرط چاقو به دنیا آمده اند
و تا پیراهنت را سیاه نبینند
باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی..

سه شنبه 1391/02/26 | 1:44 PM | باران |

و باز هم دست هایی مرا جدا کرد از اتاق تاریکم

چشم هایم را گشودم

بله‌ سرزمین جدیدم بود!

فریاد میزدم:(نه نه مرا بر گردانید)

میگریستم

ولی مردمان اطرافم میخندیدند

چقدر خوشحال بودن از ورود من!

فرشته ای زیبا روی بال هایش را بر پیکرم پیچاند وگفت:مگه چی شده؟

گریه ام فرصت نمیداد پاسخش گویم

اما ای کاش او هم اطراف مرا نگاه میکرد

ای کاش او هم میدید

سرزمین جدید من پوشالی است!!!!

یکشنبه 1391/02/24 | 10:27 PM | باران |

اگر غرور نبود

چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند

و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان

جستجو نمی کردیم

 

اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم

 

اگر همه ثروت داشتند

دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگران از سر جوانمردی

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند

اما بی گمان صفا و سادگی می مرد

 

اگر دروغ رنگ داشت

هر روز شاید

ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

شنبه 1391/02/23 | 1:26 PM | باران |

اسیرِ لعنتِ باورهای پوچم، اسیرِ هرزگیِ انسان ها؛

انسان ها، من هم انسانم ...

مثل شما؛ چرا باورِ مرا باور نمی کنید ؟؟؟

من نخواستم، این بودم ... از ازل تا ابد همین هستم!

به زندگانی سوگند، به مرگ، که همه یِ دل مردگیِ من

شما هستید ... شما که هستید !

و من، برای بودنِ شما، محکومم به فنای محض!

فنایِ محض، در جمع و تفریقِ گرایشات بشری ...

از گفتنِ با شما می هراسم، که گفتن، مرگ است

و نگفتن شکنجه ی خودم ...

اما ...

همیشه سکوت نخواهم کرد!

روزی این قفل های بهم پیوسته یِ خونیِ

صندوقچه یِ پدربزرگ را خواهم شکست

حتا اگر آن روز موجود نباشم!

پنجشنبه 1391/02/21 | 7:34 PM | باران |

شده بعضي وقتا يهو ديگه دوسش نداشته باشي!؟
به خودت ميگي اصلاً واس چی دوسش دارم!؟
مگه کيه!؟
واسم چيکا کرده!؟
مگه چي داره که از همه بهتر باشه!؟
...
اصلاً من که خيلي از اون بهترم
بعد به خودت ميخندي که واقعا برا چي اينقد خودتو اذيت کردي!؟

يه دفعه یه چيزي يادت مياد...
يه چيز خيلي کوچيک
يه خاطره
يه حرف
يه لبخندش
يه نگاه
و بعد...
همین ، همين کافيه تا به خودت بيای و مطمئن بشي که نميتوني فراموشش کنی!!

چهارشنبه 1391/02/20 | 10:52 PM | باران |

چرا آدما نمیدونن بعضی وقتا خدافظی یعنی "نذار برم"

یعنی برم گردون

محکم بغلم کن

سرمو بچسبون به سینتو بگو:

خدافظو زهرمار،بیخود کردی میگی خدافظ

مگه میذارم بری؟مگه الکیه؟

درییییییغ!!!!

چرا نمیفهمن نمیخوای بری؟

چرا میذارن بری؟


سه شنبه 1391/02/19 | 10:23 PM | باران |
درباره وبلاگ

این روزها

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست

که رخت های دلتنگیم را

فرصتی برای

خشک شدن نیست
لینک دوستان
امکانات وب


امارگیر حرفه ای سایت

دریافت همین آهنگ